یک ماه گذشت
ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳٩۳ : توسط : الی
یک ماه مادرتر شدم یک ماه بزرگتر تو این مدت طولانی ترین مدت خوابی که داشتم سه ساعت بوده و واقعن تعجب می کنم از این همه توان و انرژی جنبه های از خودم رو کشف کردم که تا بحال برام ناشناخته بود وقتی تو اینه نگاه می کنم اون الی سابق رو نمی بینم زنی رو می بینم که زیر چشماش از خستگی و بی خوابی کبود شده اما برقی تو نگاهشه که تابحال نبوده و گرمی عشقی که هیچ وقت تجربه نکرده بودمش خدایا شکرت
 
دوازده روز سخت
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩۳ : توسط : الی
می دونم روزای سخت تری هم در پیش دارم سخت تر از این دوزاده روزی که گذشت که با شیر نخوردن و بی خوابی دخترم شروع شد اما خدا رو شکر کم کم درست شد امروز صبح هم نافش افتاد حس می کنم من هم دارم کنارش بزرگ میشم دارم یاد می گیرم صبوری و تحمل بیشتر حضور و کمک خدا رو بیشتر حس می کنم از همتون بابت پیاماتون ممنون شرمنده که نمیشه تک تک جواب بدم
 
قشنگ ترین ملودی دنیا
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩۳ : توسط : الی
بعد از سی و نه هفته و پنج روز فرشته کوچولو زندگیم تصمیم گرفت زندگیم رو نوربارون کنه بوی بهشت میده دخترم از نگاه کردنش سیر نمیشم عزیزترینم خوش اومدی بدنیا امیدوارم زندگیت پر از عشق باشه به اندازه عشقی که به زندگی من دادی
 
هفته سی و هفتم
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳٩٢ : توسط : الی
نه ماه گذشت خیلی تکراریه بگم زود گذشت یا باورم نمیشه اصلن و إز أین حرفا ولی خب واقعیته دوران سختی بود با شیرینی های خودش و البته دلواپسی ها می خوام از این روزای اخر بیشترین لذت رو ببرم چون می دونم با بدنیا اومدن دخترم این فصل از زندگیم تموم میشه و دوران خیلی خیلی قشنگ تری پیش رو دارم فقط خدا می دونه چقد مشتاق دیدنش و بویدنش هستم چقد می خوام بدونم چه شکلیه یه جورایی دوس دارم زودتر ببینمش یه جورایی دوس دارم بیشتر تو دلم بمونه چون این جوری فقط فقط مال خودمه اصلنم مامان خودخواهی نیستم بچه ها من اصلن از زایمان نمی ترسم چون وقتی فک می کنم اخرش یه دختر ناز تو بغلمه تحمل همه چیش واسم راحت میشه ولی این دلیل نمیشه که شماها واسمون دعا نکنید از خدا می خوام کمکم کن که تا همه چی نرمال پیش بره و مشکل خاصی بوجود نیاد نمی گم راحت چون می دونم که راحت نیس این پست تقدیم به پروانه با همه عشقم به خودش و کارای قشنگش
 
پست اول صبحی
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ،۱۳٩٢ : توسط : الی
یکی از دوستام در واقع همکارای قبلی همسر که تو ایران با هم دوست هم بودیم اومدن اینجا البته یه شهر دیگه ای هستن ولی امروز دارن میان خونه ما مهمونی یه هفته ای هم می مونن خب خیلی خوبه واسه من که این روز کلن اعصابم ریخته بود بهم و قاطی بودم شاید یه تنوعی بشه کلن خوشحالم کاش میشد یه روز همه دوستام رو می دىدیم همه اونایی که دوستشون دارم اههه بازم دارم غر میزنم کهههه
 
اینترم کار نمی کنه فحش ندین
ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ،۱۳٩٢ : توسط : الی
سر تمام انگشتام پر شده از خراشهای کوچیک و گاهی کبود خب وقتی روزی چهار بار سوزن بزنی بهشون برای تست قند همین میشه بهشون نگاه که می کنم یاد کسایی می افتم که مریضیهای سخت دارن مثل سرطان واقعن در مقایسه با اونا دیابت مثل سرما خوردگیه ادمایی که کم نیستن دور و برمون واقعن چه تحمل و صبری دارن خیلی باید سخته باشه خدا بهشون کمک کنه حال و روز خودم هم بخوام بگم که بهترم فردا وقت دکتر دارم الان یه هفته است که رژیم دارم و به نظر خودم خوب جواب داده یعنی از روی قندم که اومده پایین میگم حالا ببینم فردا دکترم چی میگه میخوام بهش بگم من همش گشنمه با این رژیم نه تا قاشق برنجی اخه این انصافه وای از گرمای اینجا بگم براتون که وحشتناک شده دو روز کولر رو خاموش نکردم ینی قبض برق این ماه دیدن داره اصلن همچین گرمای تو زندگیم ندیده بودم شب جلوی کولر بازم عرق میریزم نمی دونم شاید بخاطر حاملگی باشه
 
مامان قندی
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ دی ،۱۳٩٢ : توسط : الی
خب راسیتش اینه که رژیمی که دکتر بهم داده اونقدرا سخت نیس اما خب بازم سوژه خنده ملت شدم این هیکل و رژیم خدا رو شکر روحیه ام بهتره هم دلداریهای شماها هم اینکه رژیم خیلی زود جواب داد و قندم کنترل شد و به دارو فعلن نیازی نیس فقط نگران سلامت دخترم هستم که خب من تلاشم رو می کنم بقیه اش رو هم سپردم دست خدا نی نی حسابی شیطون شده و حسابی مامان قندی (اسم اهدایی همسر) رو لگد میزنه یه وقنایی فک می کنم الانه که شکمم رو پاره کنه بیفته بیرون انقد که محکم می کوبونه خودشو مرسی که هستین و برام دعا می کنید واقعن حرفاتون یه دنیا انرژی میده بازم ممنونننننننن
 
هفته بیست و هشتم
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳٩٢ : توسط : الی
به طور جنازه واری برگشتم از سفر سالهابود که هم چین ویروسی نگرفته بودم خب تکلیف دارو خوردن که معلومه بخور و لیمو و عسل هم دریغ از ذره تاثیر نزدیک دو کیلو لاغر شدم واسه یه سرما خوردگی پروازمون پنج صبح بود که اصل شکنجه بود با بینی کیپ و گوشای گرفته چشمای قرمزبه اضافه گیجی و منگی صبح زود بیدار شدن انگار توی یه دنیای دیگه بودم همه چی دور و برم کمرنگ و محو بود اصلن یه حالییییی یه غر دیگه هم دارم که بزنم می دونم خیلی غر زدم ولی اگه اینجا نگم کجا بگم خب ازمایش قند خونم بالا شد ینی به احتمال زیاد دیابت بارداری گرفتم مسخره اس اخه ادم به این لاغری که از طعم شیرینی هم بدش میاد چرا باید همچین چیزی بگیره تازه من هر روز ورزش می کنم کلی هم مواظب تغذیه ام بودم فردا یه ازمایش دیگه ازم می گیرن بعدشم رژیم بچه زیادی بزرگ شده ینی از حد طبیعی بیشتراصلن فکرشم نمی کردم این جوری بشه خدایا کمکم کن واقعن دیگه دارم کم میارم دکتر کلی دعوام کرد غصه دارمممممم
 
← صفحه بعد