کله گردالی من
ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ،۱۳٩٢ : توسط : الی
بالاخره دیدمش یه کله گردالی با دو دست و پای کوچولو واسه خودش سر می خورد از این ور به اون ور عزززیزممم که انقد بامزه ای قربون اون دست و پای بلوریت هیچ کلمه ای تو دنیا نمی تونه حس اون لحظه منو توصیف کنه ذوقمرگی شاید یه هزارم ثانیه اش بود چه جوری شش ماه صبر کنم تا ببینمت
 
هفته دوازدهم یا شروع حسهای شیرین تر
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳٩٢ : توسط : الی
از هفته ششم که متوجه بارداریم شدم خدا میدونه چن بار حساب و کتاب کردم که چن روز و چن ساعت مونده به هفته دوازدهم از بس که همه می گن از دوازده به بعد تهوع کم و کمتر میشه و بیشتر می تونی غذا بخوری هر چند که من باور نمیکردم و میزاشتم به حساب دلداری و امید بیخودی اما نبود واقعن بهتر شدم انقد که می تونم برم مهمونی و دو سه ساعت بمونم یا حتی برم ساحل تو اب راه برم و فیش اند چیپس بخورم اینا ینی رویا بود واسم در این حد غیرممکن اما چیزی که هس تو این دوران همش یه موضوعی رو مخ ادمه مثلن تهوعت بهتره میری قدم میزنی شبش لکه می بینی تا چن روز کابوس داری که بچه چی شده الان خلاصه که هی باید اویزون درگاه الهی باشی دایم با خودم میگم اگر نگه دار من ان است که من میدانم کوزه را در بغل سنگ نگه میدارد
 
ی سالی که زود گذشت
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳٩٢ : توسط : الی
خب اره شد یه سال از روزی که چمدون به دست وارد کشوری شدیم که در حد کره ماه واسمون عجیب و غریب بود نمی خوام از سختی های این سال بگم کی که ندونه چقد سخته بعدشم وقتی خودت خواستی و امدی باید پای همه چیش هم وایستی شاید سخت ترینش دلتنگی باشه که حتی یه ساعت رهات نمی کنه دلتنگی که با هیچ تجربه و دوستی جدیدی رفع نمیشه خب نباید بی انصاف باشم و می تونم بگم بیشترین ارامش زندگیم رو اینجا داشتم و البته بهتریت اتفاق زندگیم اومدن نی نی خوشگلم که غیرمنتظره ترین اتفاق بود و انقد خوشحالم که هنوز بعد از نزدیک به سه ماه باز هم از خوشحالی گریه می کنم و ناباورانه از اینکه لایق مادر بودن هستم خدا رو شاکرم نی نی قشنگم هنوز پا به دنیا نزاشتی ولی زندگیم رو پر از شادی و امید کردی چقد دوستتتتتتتتتتت دارم
 
فرست ویزیت
ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٢ : توسط : الی
نوبت متخصص زنان دو روز قبل بود ینی تا هفته دهم حاملگی شروع نشه متخصص ویزیت نمی کنه همه چی با دکتر عمومیه که خب البته من مشکلی هم نداشتم جز تهوع وحشتناک که انقد همه می گن عادیه که حتی رفتم متخصص روم نمیشد بگم تا همسربهش گفت و اونم چن تا سوال پرسید که چقده و چن بار و اینا منم هی منتظر بودم که الانه که بگه عادیه و تحمل کن و تو دلمداشتم غرغرهام واسه همسر اماده می کردم که دکتر با خونسردی تو چشام زل زد و گفت خب معلومه که حال تو از نرمال و طبیعی خیلی بدتر و واقعن بهت تبریک میگم که انقد خوب تا الان تحمل کردی چون خانومای با حال خیلی بهتر از تو رو دیدم که طاقتش تموم میشه و اینا اون لحظه قشنگترین لحظه دوران حاملگی من تا حالاها بوده ینی انقد بی جنبه حس همدردی و همدلی هستم اما چه فایده که خوشی دوامی نداشت چون بازهم اصرار داشت که تحلمل کن و دارو نداد اصلن اصرار عجیبی دارن که دارو ندن دست مردم از طرفی خونسردی بیش از حدشون یه موقعی ادم رو به استرس میندازه که نکنه همه چی رو خوب چک نکرد حالاها اینا بماند کلی با همسر تخیل و توهم زدیم که الان میریم سونو گرافی میکنه و ما صدای قلب نی نی رو میشنویم که خب معلومه که نکرد و گفت دو هفته دیگه اولین سونو رو انجام میدیم و مشکلات ژنتیکی احتمالی رو کنترل می کنیم خلاصه که حدود دو ساعت و نیم اولین ویزیت متخصص طول کشید و هیچ چیز دندون گیری یه وسط واسه ما نداشت جز یه عالمه ادوایس به قول خودشون که خب مامانم هر روز تلفنی اونا رو میگه تازه ازم امتحان می گیره ببینه درست فهمیدم یا نه خلاصه که اولین ویزیت دست از پا درازتر برگشتیم خونه حالاها هی تقویم خط می زنم واسه دو هفته دیگه
 
لذت های کوچیک
ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ،۱۳٩٢ : توسط : الی
دلم واسه غذاپختن تنگ شده مسخره اس شاید که ارزوت باشه بری تو اشپزخونه و یه لیوان چای واسه خودت بریزی یا حتی نشستن کنار بقیه موقع غذا خوردن یا غذای گرم بدون اینکه بوش روانیم کنه دلم میخواد شال و کلاه کنم برم بیرون اما خب نمی تونم نمیشه ولی می ارزه این حال بد این روزای سخت می ارزه به یه لبخند اون فینگیلی که حتی نمی دونم دختر یا پسرهر چی که باشه عزیز دلمه عاشقشم