ی سالی که زود گذشت

خب اره شد یه سال از روزی که چمدون به دست وارد کشوری شدیم که در حد کره ماه واسمون عجیب و غریب بود نمی خوام از سختی های این سال بگم کی که ندونه چقد سخته بعدشم وقتی خودت خواستی و امدی باید پای همه چیش هم وایستی شاید سخت ترینش دلتنگی باشه که حتی یه ساعت رهات نمی کنه دلتنگی که با هیچ تجربه و دوستی جدیدی رفع نمیشه خب نباید بی انصاف باشم و می تونم بگم بیشترین ارامش زندگیم رو اینجا داشتم و البته بهتریت اتفاق زندگیم اومدن نی نی خوشگلم که غیرمنتظره ترین اتفاق بود و انقد خوشحالم که هنوز بعد از نزدیک به سه ماه باز هم از خوشحالی گریه می کنم و ناباورانه از اینکه لایق مادر بودن هستم خدا رو شاکرم نی نی قشنگم هنوز پا به دنیا نزاشتی ولی زندگیم رو پر از شادی و امید کردی چقد دوستتتتتتتتتتت دارم

/ 1 نظر / 8 بازدید
برده ولی آزاد

چنان درگیر چاله های پشت سر بودم که چاه پیش رو را ندیدم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] تو که باشی سال ها یک فصلن نه خزان دلتنگی،نه سوز دل سردی،نه آتش بی مهری همه روزها با تو بهار عاشقیستـــــــــــ* خوشا آنانکه با گذر عمر پیر و با کهنه شدن عشق جوان می شوند. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] تو که باشی سال ها یک فصلن نه خزان دلتنگی،نه سوز دل سردی،نه آتش بی مهری همه روزها با تو بهار عاشقیستـــــــــــ* [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] تقدیم شما از هر آنچه نیکی ست.متشکرم از حضورتون عزیز